مولانا محمد بن احمد بيغمى
20
داراب نامه ( فارسى )
شهر بيرون آى و عذر گذشته را بخواه تا ما نيز از گناهت درگذريم ؛ و اگر قبول نكنى حكم كنم كه سپاهم سوار شوند تا نيمروز شهرت را خراب كرده باشند ، و السلام . ملك مسروق را رنگ از روى برفت و لرزه بر اندام افتاد . گفت اى نصر بن عدل چون كنم ؟ نصر بن عدل گفت مصلحت در آنست كه راست بگوييم كه حال بهزاد چه شد . از غايت خوفى كه داريم بيرون نمىتوانيم آمدن . اگر ملك بر ما شفقت كند فرخزاد را كه پهلوان سپاهست در شهر دمشق بفرستد تا با ما عهد كند تا ما ايمن شويم و بيرون آييم . هركجا كه بهزاد نيز باشد ، چون معلوم كند كه حال چيست او نيز بيرون آيد . باشد كه فرخزاد نيز در شهر درآيد . چون فرخزاد را در شهر درآريم ، اگر مصلحت باشد عهد كنيم و اگر مصلحت نباشد او را قصد گرفتن كنيم . به تحقيق چون بهزاد و بهمن زرينقبا و [ بهمن ] زرينكلاه بشنوند كه فرخزاد در شهر درآمده است ، ايشان نيز بيرون آيند و جملهء خلق شهر مسلحاند ، با سپاه در ميانشان گيريم ؛ يا بگيريم يا هلاك كنيم . چون شب درآيد خود را بيرون اندازيم و رو به قيصريه نهيم ، اين انديشه كردند . بعد از آن جواب مكتوب بنوشتند و در سپاه ايران انداختند . آن مكتوب را پيش ملك داراب آوردند . مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون مكتوب را پيش ملك داراب آوردند ، بدست طيطوس حكيم داد . نوشته بود كه : راى عالى ملك را معلوم باشد كه ما بهزاد را از آنجهت طلب كرديم كه با او عهد كنيم و از شهر بيرون آييم . بهزاد در پاىتخت من عدنان بن قيس را كشت . راستى را ما نيز قصد او كرديم كه او را هلاك كنيم . در ميان شهريك شبانهروز جنگ كرد و عاقبت ناپديد شد . ما نميدانيم كه بكجاست . عياران سپاه شما ، بهروز عيار و طارق عيار ، درين شهر دمشق آمدند . آشوب عيار را گرفتيم و بزندان كرديم . بهروز در شب درآمد و آشوب را با پهلوانان برد . گمان ما آنست كه همه بيكجااند . ما نميدانيم كه كجااند . و از ترس پيش شما نمىتوانيم آمدن . اگر